Myspace, Myspace Graphics, Myspace Backgrounds
آرامگاه عشق...
  
 در عشق دو دلی و تردید نیست بی تردید باید هیچ شد..........
 
اسفند 1386
ش ی د س چ پ ج
        1 2 3
4 5 6 7 8 9 10
11 12 13 14 15 16 17
18 19 20 21 22 23 24
25 26 27 28 29    
 
آرشیو
 
پنجشنبه 2 اسفند ماه سال 1386
...............

سلام سلام ... میبینم که دوباره اومدم .... دلتون خیلی واسم تنگ شده بود ؟

خوب چی میشه کرد ... خیلی وقت پیش می خواستم بیام ولی چه کنم که وقت نمیشد ...

اول از همه بگم که اسم وبلاگ رو یکی از دوستای خوبم بهم پیشنهاد کرد ... اونایی هم که شما گفتید خیلی قشنگ بود ...

تو این مدت اتفاقهایی برام افتاد که با توکل به خدا تونستم همشونو پشت سر بذارم ...

تنها چیزی که هنوزم داره عذابم میده خنجری بود که از نزدیکترین دوست و به قول خودش داداشم خوردم ...

خیلی ها بهم نارفیقی کردن ولی جای زخم این یکی حالا حالاها رو قلبم میمونه ...

آدمی که همیشه پیشم بود ... همدم تنهایی ها و بی کسی هاش بودم ... روزهای سختی که داشت .. خودش میدونه چی دارم میگم ... دلم می گرفت ولی به روی خودم نمی آوردم و کاری می کردم که همیشه بخنده ... یکی می گفت ولش کن این آدم به درد دوستی نمیخوره ... هر کی هر چی گفت گوش نکردم گفتم میخوام کمکش کنم که دوباره خودشو پیدا کنه و خاطرات تلخ گذشتشو فراموش کنه ... همه چیز داشت خوب پیش می رفت تا این که .........

مشکل من اینه که همه رو مثل خودم میبینم ... به قول رامین :

" هر کی اومد تو زندگیم میبردمش تا آسمون ، امروز میشد رفیق راه فردا واسم بلای جون "

از این ماجرا چند تا نتیجه گرفتم :

1-     ریفق صاف و صادق کسی که همیشه باهام میمونه .....فقط خدا ...

2-     به هیچ کسی دیگه اعتماد ندارم حتی خودم ....

3-     برای بعضی ها باید دل سنگ بود نه دل تنگ ........

 

اگه خدا رو نداشتم الان اینجا نبودم ... هرجا رفتم و هر کاری کردم همیشه بدوم هیچ منتی کمکم کرد ... نه ناراحت شد نه از دستم دلخور که چرا این قدر اذیتش می کنم ... با هم دعوامون شد ولی هیچ وقت باهام قهر نکرد ... روزهایی که دلم از همه گرفته بود و هیچ کسی رو نداشتم باهاش حرف بزنم بهترین همدمم بود و این قدر راحت حرفامو گوش میداد یه لحظه نشد بگه " بسه دیگه خسته شدم ، چقدر حرف میزنی "

هیچی نمیگفت تا آخر حرفمو میزدم تا تموم بشه بعدش اینقدر با اون حرفای قشنگش آرومم می کرد که انگار هیچ دردو غصه ای تو دلم نیست ... هیچ وقت نمیشه و نمیتونم جبران این همه خوبیاشو بکنم ... اینقدر زیاده که حد و مرز نداره ... تنها چیزی که میتونم بگم :

 

 

                                                                              

                                                           خیلی دوستت دارم خدا

 

 

 

 

 

 

 

                                                                                             


 
چهارشنبه 4 مهر ماه سال 1386
..

 

همه می گویند عشق خوب است ، لازمه زندگی است ، پایه و اساس وجود است ، پس کجاست این عشق ؟ واقعا بر سر عشق چه آمد ؟ آن که رنگش سرخ بود ، حرارت و انرژی اش زیاد بود ، خواب به چشمانش نمی آمد ، کلی حرف برای گفتن داشت ، دوری اش را نمی توانست تحمل کند ، برای دادن جانش همیشه حاضر بود ، میگفت همه غم و غصه ها مال من ، همه خوبی ها مال تو ! پس چه شد ؟ چرا کمرنگ شد ؟ چرا حرفها و قول و قرارها از یادش رفت ؟

همه آدمها در جست و جوی عشق اند اما به محض اینکه به دستش می آورند گمش می کنند شاید هم خودشان را گم می کنند.....

اگر شما یک روز عشق حقیقی را در قلب خود حس کردید باید آن را به زبان بیاورید! باید برای شروع و ماندگاریش تلاش کنید . باید جرقه را بزنید تا شعله ور شود.هر شعله ای که سوزان و ویرانگر نیست . اتفاقا شعله عشق به زندگی صفا می دهد ، صبر و گذشت را زیاد می کند ، محبت می آورد و به زندگی گرما میبخشد ، اما نمی سوزاند!

بیشتر ما انسانها برای داشتن عشق همه کاری می کنیم ولی وقتی آن را بدست می آوریم خیالمان راحت می شود . بعد از آن تکرار جملات عاشقانه لوس بازی است و لزومی ندارد و کمی بعدتر آن را بچه بازی و کار جوان های خام و بی تجربه می دانیم. غافل از اینکه آدم بزرگ بودن با آدم بزرگی بودن خیلی فرق دارد.

عشق و احساسی را که در دل دارید به زبان بیاورید و از این بابت هیچ شرم و هراسی نداشته باشید . بدون شک عشق شما ظرفیت این احساس پاک و عمیق را دارد و شما را بی جواب نخواهد گذاشت . در نتیجه بیش از عشقی که به شما برگندانده می شود. در این معامله لطیف و رویایی فقط عشق داد و ستد نمی شود بلکه صداقت ، اطمینان ، انسانیت ، شور ، شوق و آرامشی ژرف نصیب هر دو طرف می شود ...

عشقتان پاینده.................!                  

                                                                  www.movafaghiat.com                                                      

 

گفتم بعد از مدتها که اومدم با یه متن قشنگ بیام...

راستی سلام... یه سلام که بوی دوری میده ...

چقدر این جا عوض شده ... چقدر شما بزرگ شدید ... یادش بخیر چه خاطراتی داشتیم اینجا ... تو این مدت چند تا از بچه ها رفتن به دلایلی که منم نگرفتم چی میگن ...

روزه نمازاتونم قبول باشه ... مارو که فراموش نکردید .. اگرم فراموش کردید دوباره به یاد بیارید ...

این بار که اومدم خیلی عوض شدم  دیگه اون حامد کوچولویی که با یه اتفاق ساده دنیا رو به هم میریخت نیستم ..

حالا واسه خودم یه آقایی شدم ..نمیدونید تو این چند مدت چه چیزا که ندیدم و چه تجربه ها بدست نیاوردم ....

فهمیدم که واسه بدست آوردن بعضی چیزا باید از همه چیز گذشت مخصوصا این غرور کاذب .....

ولی خودمونیما دوری خییییلی سخته ...من که نمیتونم تحمل کنم ... هر کی میتونه تحمل کنه یا هیچ دلخوشی به چیزی نداره یا ببخشیده یکم خل و چله ....

امشب که اومدم تصمیم گرفتم اسم وبلاگم رو عوض کنم ولی نمیدونم چی بذارم ...

یه چی میخوام که دیگه بوی تنهایی و غم و غربت نده ... یه چیزی میخوام بوی عشق بده بوی دوستی بوی وفا و محبت ، هر کی تو این زمینه میتونه کمکم کنه نظرشو بگه .. به اونی که بهترین اسمو بگه یه جایزه جشنج میدم ....

خوب دیگه زیاد حرف زدم ....امیدوارم تو این ماه بتونیم اونی بشیم که خدا میخواد و همین طوری بمونیم ... سخته ولی میشه .... سر سفره افطار واسه همه دعا کنید مخصوصا مریض هایی که گوشه بیمارستان به امید یکی که بیاد کلاقاتشون چشم به در دوختن .. برای خودمون هم دعا کنیم ...

به امید روزی که همه لباشون خندون ، دلاشون شاد ، جیباشون پر پول ............!  


 
سه شنبه 22 خرداد ماه سال 1386
اینم برای .............

 

لحظه وداعمون ... اون روز تماشایی بود ...هر دو فریاد بی فردایی بود ....

آه سینه سوز تو  هق هق گریه های من ... لحظه سرودن سرود تنهایی بود ...

بغض راه نفسمو بسته بود ... بین ما هرجا یک اشک نشسته بود...

جمله هرگز فراموشم نکن تو گلوم شکسته بود................

یادمه خوب یادمه ..واسه آخرین نگاه... واسه آخرین کلام  گریه فرصت نمی داد ...........

واسه گفتن خداحافظ تو اشک می ریخت و اجازه نمی داد....

 هنوزم تا که هنوز بی من هستی و من باهاتم ... توی جنگل .. لبه دریا دنبال جای پاهاتم ....

بین این همه هیاهو دنبال زنگ صداتم..هنوزم تا که هنوزه عاشق خاطره هاتم ......

هنوزم تا که هنوزه عاشق سادگیاتم .....

 


 
جمعه 21 اردیبهشت ماه سال 1386
تولد من و تو و ما مبارک...........

 

سال پیش همین روزها بود که آخرین آرزو رفت ...بدون خداحافظی........

فقط برام یه نامه گذاشته بود :

" سلام .... ببخشید که این طور تنهات گذاشتم ؛ سرنوشت برای من و تو اینچنین نوشت .. من نمیتونستم تو رو نسبت به آرزوهای دیگه محروم کنم ... پس مجبورم برم ، کاری که خیلی وقته میخوام انجام بدم... امیدوارم به آرزوی واقعی خودت دست پیدا کنی

                                                                خدانگهدار "

 

حالا بعد از رفتنش از همه آرزوها گذشتم ، چون هیچ کدوم آخرین نیستند.....هیچ کدوم با من نیستند..........

یک سال از رفتن آخرین آرزو میگذره .. همون روزی که از زندگیم رفت از قلبم هیچ وقت بیرون نرفت ،

به خاطر همین اسمشو گذاشتم آخرین عشق....

عشقی که با یک سلام غافلگیرانه شروع شد و با یک اشک مبهم تموم شد ......

امسال اولین سال تولدش رو میخوام واسه خودم و تو که روزی ما بود جشن بگیرم ....یک جشن کوچک با مهمونهای آشنا ... " شادی ، تنهایی ، گریه ، راستی ، وفا ، جدایی و خیلی دیگه .... "

 

عزیزم تولدت مبارک ... حالا وقت این که شمع هارو فوت کنی ....

نه.. نه .... اول چشماتو ببند یه آرزو کن بعد.........

هوراااااااااااااااااااااااااااااااا..... تولدت مبارک.... تولدت مبارک.....

 

البته ۲ روز دیگه تولدته ... من چون نیستم الان برات تولد میگیرم

 

امیدوارم سال بعد هم باشم تا بتونم بازم برات جشن بگیرم .....

تو که دیگه نمیخوای سال بعد منو تنها بذاری ؟! ..... میدونم تو هم یک روزی میری و این بار من میمونم و خودم ....تقصیر تو هم نیست ... مقصر زمونه بی وفاست با اونایی که پیشش هستن .....

 

ولی من با تو میمونم تا آخررررررررررررر خط زندگی... باور نداری ! آره خوب بایدم باور نداشته باشی... حرفهام دیگه بوی صداقت نمیده .. نه ؟ این بار دیگه قولی که بهت دادمو خود خودم گفتم نه احساسم ......

 

یک چیزی هست میخوام بهت بگم ... قبلا بهت گفتم ، حالا یک بار دیگه میگم ...

" به باورهای زندگی خودت دست پیدا کن و وجودت رو بشناس .. مطمئن باش اون روز خیلی راحت با همه چیز کنار میای "

منتظرم تا اون روزبه زودی برسه ...هروقت تونستی به ادراک خودت برسی اون روز صدام بزن بیام تا خیلی چیزها رو برات روشن کنم .....

   

 

                                                               به امید آن روز........

                                                                                                            

کسی مانند من تنها نماند


               به راه زندگانی وانماند


                          خدا را در قفای کاروان ها


                                     غریبی در بیابان جا نماند .......

                        


 
دوشنبه 3 اردیبهشت ماه سال 1386
تولدم مبارک........

 

ولادت با سعادت خودم بر همه مسلمانان جهان تبریک و تسلیت باد ..

امیدوارم  این روز پرشکوه به همه شما خوش بگذره ....

 

      

و اینک ادامه داستان............

 

تنها نگاه بود و تبسم میان ما

تنها نگاه بود و تبسم.

 

اما ... نه :

گاهی که از تب هیجان ها بی تاب می شدیم

گاهی که قلبهامان

                        می کوفت سهمگین

گاهی که سینه هامان

                        چون کوره می گداخت

دست تو بود و دست من ، (این دوستان پاک).. که از شوق سر به دامن هم می گذاشتند

و از این پل بزرگ (پیوند دستها) دل های ما به خلوت هم راه داشتند !

یک بار نیز (یادت اگر باشد).. وقتی تو راهی سفر بودی ..

یک لحظه ... وای تنها یک لحظه .. با هم گریستیم ...

همین روز بود اگر یادت باشد .......

تنها نگاه بود وتبسم میان ما

ما پاک زیستیم !

ای سرکشیده از صدف سال های پیش

ای بازگشته از سفر خاطرات دور

آن روزهای خوب

تو ، آفتاب بودی

                       بخشنده ، پاک ، گرم

من ، مرغ صبح بودم ( مست و ترانه گو) ...

اما در آن غروب که از هم جدا شدیم

شب را شناختیم............

در جلگه غریب و غم آلود سرنوشت

زیر سم سمند گریزان ماه و سال

چون باد تاختیم

در شعله بلند شفق ها غمگین گداختیم....

جز یاد آن نگاه و تبسم ،

مانند موج ریخت به هم هر چه ساختیم...

ما پاک سوختیم.

ما پاک باختیم...

ای سرکشیده از صدف های سال های پیش

ای بازگشته ، ای به خطا رفته !

با من بگو حکایت خود تا بگویمت ..

اکنون من و توایم و همان خنده و نگاه

آن شرم جاودانه ،

آن دست های گرم ،

آن قلب های پاک ،

و آن رازهای مهر که بین من و تو بود...

ما گرچه در کنار هم اینک نشسته ایم

بار دیگر به چهره هم چشم بسته ایم

دوریم هر دو ، دور... !

با آتش نهفته به دل های بی گناه

تا جاودان صبور...

ای آتش شکفته ، اگر او دوباره رفت

در سینه کدام محبت بجویمت ؟

ای جان غم گرفته ، بگو ، دور از آن نگاه

در چشمه کدام تبسم بشویمت ؟

................................

 

 

                                                          


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 21831


Powered by BlogSky.com

تهی بود نسیمی
سیاهی بو.د و ستاره ای
هستی بود و زمزمه ای
لب بود و نیایشی
من بود و تویی
نماز و محرابی




شناسنامه کامل من...